سيد جعفر سجادى

1195

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

طَلاقِ عِدّى - ( اصطلاح فقهى ) رجوع به طلاق شود . در كليات حقوقى آمده است : - طلاق عدى قسمتى است از طلاق رجعى و آن عبارت است از اينكه طلاق طبق شرائط واقع شده باشد و مرد پس از رجوع و مواقعه در طهر ديگرى زن را طلاق دهد . ( كليات حقوق 305 ) طَلَب - ( اصطلاح عرفانى ) يعنى خواستن و طلب كردن چيزى بعد از وجود آن چيز است و بايد نمونهء از آن موجود باشد و در اصطلاح طلب ، جستجو كردن از مراد است و مطلوب و مطلوب در وجود طالب هست و ميخواهد تمام مطلوب را بيابد و تمام مطلوب را هم بايد در وجود بطلبد و اگر از خارج بطلبد نيابد . و حقيقت طلب در هر دلى گروست ، مرد اين كار مردى عظيم است ، و درد اين درد ، دردى اليم است ، مرد دردش در ميان بايد و وى را ديده ده بيگمان بايد . حافظ گويد : سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد و بالجمله طلب عبارت از معرفت خداست بدليل و وجدان . ( شرح كلمات بابا طاهر ص 159 ) . طلب اى عاشقان خوش رفتار * طرب اى نيكوان شيرين كار تا كى از خانه هين ره صحرا * تا كى از كعبه هى در خمار و گفته‌اند « الطلب حجاب المطلوب و المطلوب حجاب الطالب » و طلب كردن دليل نايابى مطلوبست در وجود خود و بعد از بيدار شدن ، مطلوب خود حجابى است براى طالب ، زيرا هر گاه مطلوب خود حاصل شود ، طالب و طلب او گم شود . ( از شرح كلمات باباطاهر س 159 ) . ماها بكدام آسمانت جويم * سرو بكدام بوستانت جويم حورا بكدام خان و مانت جويم * سر گشته منم كه من نشانت جويم انصارى گويد : هر چه بطلب يافتنى بود فرومايه است ، يافت حق رهى را پيش از طلب اما طلب او را پيشين پايه است . عارف طلب از يافتن يافت ، نه يافتن از طلب ، چنان كه مطيع ، طاعت از اخلاص يافت ، نه اخلاص از يافت ، نه اخلاص از يافت ، نه اخلاص از طاعت و سبب از معنى يافت ، نه پيش از طلب و طالب است ، پس رهى از آن در طلب است كه بىقرارى برو غالب است ، طالب در طلب ، و مطلوب حاصل پيش از طلب ، اينت كارى است بس عجب و عجب‌تر آنست كه يافت نقد شد و طلب برنخاست ، حق ديده و رشد و پردهء عزت بجاست . درياى ملاحتى و موجب حسنات * قانون مكرماتى و ذات صفات اندر طلب تو عاشقان در حسرات * چون ذو القرنينى و جستى آب حيات حال بزرگان خواهى و راه بزرگان نارفتهء ، كعبه مواصلت جويى ، باديه مجاهدت نابريده ، نهايت دولت دوستان بينى ، محنت ايشان ناديده ، تو پندارى قلم عهد بر جان عاشقان آسان كشيدند ، يا رقم دوستى بر دل ايشان رايگان زدند ، ايشان بهر چشم